تبليغاتX
خاطره های ماندگار

خاطره های ماندگار

اجتماعی و محیط زیستی

*: چند روزیه با چند تا از دوستای عزیز که چند وقتی است صمیمیتمون زده بالا میریم یکی از روستاهای اطراف شهر که فوق العاده سرسبزو زیباست و دور هم هستیم. اما بشدت این روزا دلم هوای احسانو کرده و روزای که از دست رفتو با هم نبودیم اما من بشدت درگیر کار بودم چون نیاز به کار کردن داشتم. فقط حسرت میخورم یا بهتره بگم زورم میاد از روزای که الکی برای دیگران صرف کردمو با دل خودم نبودم. ای کاش الان بود تا با هم بودیم اما ۱۰۰ افسوس ........

*: اصلاً دوس ندارم اینجا تبدیل بشه به یه غم نامه و همیشه سعی کردم نشه و گاهی هم نبوده اما خوب نمی دونم چرا وقتی دلم میگیره سراغش میام، شاید برای اینکه وقتی شادم با تو، خانواده یا دوستام هستم نه وبم .

*: همیشه ی خدا، خواستم تو هر نقشی که هستم عالی باشم اما این نشده، اما من بازم می خوام تو هر نقشی عالی باشم، پس بیا با هم تو هر نقشی که هستیم عالی باشیم (میدونم موافقی و نمی خوای نقشهای الان منو ازم بگیری).

*: این روزا بد مشغولم دارم پایه سازی میکن شاید بعد از سالها فهمیدم چجوری بسازم.

*: ای جماعت من دارم بسمت یه خونه سفید و آبی میرم. ای جماعت.

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 0:23  توسط کامران   | 

گاهی وقتا آدم بشدت دوس داره بعضی روزها و یا لحظات کاملاً متوقف بشن و یا نه به صورت دورانی و با فواصل زمانی مشخص تکرار بشن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 0:23  توسط کامران   | 

*: تا حالا شنیدیت میگن سرنوشت آدما از قبل معلوم شده؟ اما من به این اعتقاد ندارم و به نظرم این خود آدمها هستند که سرنوشتشونو رقم می زنن. همین اسفند یه سفر ایرانگردی رو شروع کردم، بالای 3000 کیلومتر رو رفتم برای اینکه می خواستم سرنوشتمو تعیین کنم. مهمترین بخشش سفر به یکی از شهرهای معروف ایران بود، مشهد مقدس.

*: من تا حالا 6 بار مشهد رفتم، سال های 64 (زیارت)، 80 (زیارت و گردشگری)، 81 (مسابقه)، 86 (همایش)، 90 (زیارت به توان 2) و بازم 90 اما این دفعه هدف فرق می کرد، بحث تعیین سرنوشتم بود. خدایی همه­ی سفر خود بود از شب قبلش که اصغر فرهادی اسکار گرفت تا قطار، هتل، فرامرز عباسی، فرامرز 13 و خونه­ی که تواون کوچه دو اسم (فرامرز 13 و رسالت 10) پلاک 20 داشت، چه گرما، صفا و صمیمیتی داشت این خونه. این جایی بود که من سرنوشتمو توش دیدم. یادم نمیره بالای یه کوه سنگی وقتی یه شهر بزرگو پر سرو صدا رو میدیم گفتم واقعا از ته قلبم آرامش دارم اینجام. بازم میگم خیلی جاها رفتم و زندگی کردم اما بعد از خونه خودمون این تنها جایی بود که دوباره حس آرامش خونه رو توش داشتم، از همه اهالی این خونه ممنونم.

*: حالا دارم به سمت خوشبختی پیش میرم. نه بابا دارم گازززززززززززززز میدم.

*: تو این سفر که آخرش به سنندج و خونه دو دوست ختم شد، 5 کتاب خریدم یکی برای خودم (عقاید یک دلقک) و چهار تا هم هدیه دادم (1984، برف های کلیمانجارو، سرزمین گوجه های سبز و خاطرات یک مترجم) به نظرتون کدم بهتره؟ بد جوری تو نخ خوندن کتاب رفتم!!!!

*: یه معلم فرهیخته و با تجربه وقتی قدم زنان تو یه پارک راه میرفتیم یه جمله بهم گفت که بد جوری تو مغزم رفته "بهترین چیز برای یک انسان استقلال فکری است" نه؟؟؟

*: آخرای سفر یه اتفاقای افتاد که بهترین نوشته برای توصیفش این پست از وب دوست عزیزم یعنی http://www.greypain.com/ هست.

یحتمل همه تجربه کرده‌ایم؛ شخصی بدجور بدی کرده در حق‌مان. چنان آه کشیده‌ایم و نفرین‌ش کرده‌ایم و از خدا خواسته‌ایم تا طرف به طرفه‌العینی تقاص‌ش را پس بدهد. اما زهی خیال باطل؛ آه‌مان به سقف خانه که نرسیده،‌ هیچ بل‌که سال‌ها شنیعانه زیسته و همیشه هم از زمین و زیرزمین و آسمان متنعم شده و حال‌ش را برده و ما عن‌کف گفته‌ایم که "خدا هم، خدای قدیم"! اما خدا، مکارترین بازار مکاره‌هاست و این آدم‌ها را با پیله "سنت استمهال و استدراج"ش تنیده تا پروانه به گورشان کند.

پ.ن:
وَ كَمْ مَنْ مُسْتَدْرَجٍ بِالاِحسانِ اِلَيهِ وَ مَغْرُورٍ بِالسَّتْرِ عَلَيهِ وَ مَفتونِ بِحُسنِ القَوْلِ فيهِ وَ مَا اِبْتَلَي اللهُ اَحَداً بِمِثْلِ الاِمْلاءِ لَهُ / نهج البلاغه‌ / قصار 116 و 260 [بسا كسان كه نكوحالي‌شان دام بلاست. خطاپوشي‌شان موجب غرور است و حُسن شهرت و خوش‌نامي‌شان سبب غلتيدن به دام فتنه است. در ميان آزمون‌هاي الهي، هيچ آزموني همانند مهلت دادن به چنين كساني نيست].

*: خدایا چقدر کار دارم. اما من موفقم چون هم تو می خوای و هم اونای که منو دوس دارن و هم خودم موفقیت رو می خوام.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 1:50  توسط کامران   | 

*: حالا دارم یواش یواش خودمو برای یه مرحله دیگه زندگیم آماده می کنم، مرحله ی که دیگه می خوام تا آخر عمر با من بمونه.

*: برای این کار می خوام یه چیزای رو در دوره جوانیم جا بذارم، چون هر چیزی مخصوص یه دوره ی هست.

*: حالا دیگه دکتر هستم، حتی اگه بعضی ها همین الانم بهم بگن آقای مهندس.

*: من دارم به سمت خوشبختی خیز بر می دارم.

*: نه! من دارم به سمت خوشبختی گاز میدم.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 4:27  توسط کامران   | 

با سلام خدمت دوستان عزیز

جلسه دفاع از رساله دکتری بنده در حیطه اقتصاد جنگل با عنوان بررسي بازار چوب و برنامه­ریزی میزان برداشت از جنگل بر مبنای اصل توسعه پایدار در ایران در تاریخ دوشنبه 12 دی ماه در سالن آمفی تئاتر دانشکده منابع طبیعی ساری با حضور اساتید ارجمند جناب آقایان دکتر یخکشی، محمدی، فلاح، لطفعلیان، حجتی، عمادیان و جلالی برگزار می­گردد. در صورت علاقمندی و عدم مشغله کاری از حضور دوستان خوشحال خواهم شد.

با تشکر

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 3:13  توسط کامران   | 

*: بالاخره بعد از ۲۲ سال درس خوندن، شنبه ۵ آذر، ساعت ۱۰ صبح در سالن آمفی تئاتر دانشکده منابع طبیعی ساری، از تز دکتری خودم دفاع می کنمو از هرچی درس و مشقه آزاد میشم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 22:21  توسط کامران   | 

ارامش شیرینی وجودمو گرفته.

ارامشی که در کنار یه عالمه فکر و نگرانی و دلتنگیه ولی انقدر با ارزشه که به همشون میارزه.

خوشحالم از حسی که دارم. خوشحالم از لطفی که خدا در حقم کرده.

ای کاش این حس جاودانه باشه...

برگرفته از: http://upsdowns.blogfa.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 14:21  توسط کامران   | 

*: هفته پیش بعد از ۵/۳ سال با دو دوست که خیلی به هم نزدیک هستیم دور هم جمع شدیم، آخرین بار ۵/۳ سال پیش در یه اطاق ۶ متری که دو کامپیوتر و آهنگ بلند ترنج نامجو توش بود دور هم نشسته بودیم و هومن گفت دارم میرم از ایران، اون موقع شرایط و آینده هر سه ما خیلی خیلی متفاوت بود اما حالا بعد از این همه مدت تو خونه سیروان بودیم، خونه که حتی اجاره ی نیست و مال خودشه.

*: حالا ما تو این مدت خیلی خیلی جریان، بود یا نبودهای زندگیمون تغییر کرده، اما، اما روند و هدف همونه؛ پیشرفت.

*: حالا ما خیلی خوب پیش رفتیم و حالا ما زندگیه خیلی خیلی بهتری داریم و این همون چیزیه که ما رو به دوستای بسیار صمیمی و تا آخر عمری هم تبدیل کرده. این چیز از جنس درد و رنج مشترک نیست بلکه تفکر فوق العاده ماست. بله ما تونستیم و میتونیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 22:35  توسط کامران   | 

*: تو هم منو گذاشتی تحت بررسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

تحت بررسیه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 23:43  توسط کامران   | 

*: آیا ما در سراشیبی یه فروپاشی اجتماعی به سر می بریم؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 23:12  توسط کامران   |